رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

سه شنبه 2 خرداد 1391 (ختنه رادین)

1391/7/3 17:06
نویسنده : آرزو
186 بازدید
اشتراک گذاری

**ختنه رادین**

 

امروز بد ترین روز زندگی منو بابایی بود عزیزم...اصلا راضی به این کار نبودیم اما مجبور بودیم که این کارو انجام بدیم... امروز باید تورو میبردیم برای ختنه عزیزم...یعنی بدترین چیز ممکن عزیزم....واقعا متاسفم عسل مامانی...

با بابایی رفتیم بیمارستان لاله... همون جایی که به دنیا آمدی عسل مامانی...حالا باید این ختنه ی لعنتی و هم تحمل میکردم....پرستار تورو از من گرفت و برد توی اتاق عمل اورژانس...دل تو دلم نبود...میخواستم اجازه ندم که ببرنت اما...چاره چی بود عزیزم...باباتم اصلا راضی نیودو اعصاب اون از من خیلی خراب تر بود....یه چند دقیقه بعد صدای گریهات و میشنیدم....چه لحظه های بدی بود عزیزم...کاش این کارو نمیکردم...پشیمون شده بودم اما دیر بود... وقتی اوردنت یه بند داشتی گریه میکردی...جیگرم اتیش گرفت ...اینقدر گریه کردی که به حق حق افتاده بودیو هی نفست میگرفت...سریع بهت استامینوفن دادنو منم بهت شیر دادم...الاهی بمیرم برات بابایی که دیگه داشت گریه اش میگرفت و فکر کنم گریه ام کرد عزیزم...موقع شیر خوردن از گریه نفست هی میگرفت...الهی بمیرم برات ...چه دردی کشیدی...اینقدر گریه کردی تا توی بقلم اروم شدی و خوابیدی عشق من... شب و رفتیم خونه مامانی زهره موندیم....یه کم که اثر استامینوفن رفت و داشتی گریه میکردی سریع دوباره بهت استامینوفن دادم تا خوابت برد...خیلی درد داشتی عزیزم....ایشالله خیلی سریع خوب بشی عزیزم....

 

موقعیه که ختنه ات کردیم و برگشتیم خونه...بمیرم برات عزیزم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)